نفرین به دل نفرین به تو نفرین به عشق و عاشقی

من که عاشقت نبودم من که احساسی نداشتم من که تو را
نمی خواستم
چرا تنهام نمی زاشتی
چرا هرچی بی مهری میدیدی بیشتر محبتم می کردی
خارو حقیرم می شدی
هر چی که اخمت می کردم لبخندم می زدی
بیشتر خاطرخواهم می شدی
دیوونم می شدی
هر چی که اشک می ریختی …
بهت می گفتم دیوونه و به گریه هات می خندیدم
با همه به خاطرم غوغا به پا می کردی
کمی خجالت می کشیدم تو روی اطرافیانمون که همه کس و کارت شده بودم
اما حس غرور داشتم …بازم واست یه اخم سنگینی بودم
دوست داشتنت واسم مهم نبود چون حسی به تو نداشتم
مطمئن از خودم که هیچ موقع عاشقت نمی شم……
شرمنده از روی تو با این حال بازم می خواستم همیشه عاشقم باشی
همش می گفتم تا کی تحمل می کنه
این همه کم محلیو تا کی می خواد هوادارم باشه در مقابل این و اون
و من با نگاه غضب اطرافیانش که فکرمی کردن عزیزشونوازشون گرفتم
نیش خند می زدم بیشتر حس غرور می کردم
مطمئن بودم با این وجود بازم واسه همیشه هستی در حسرت من
لحظه لحظه ها …روزا …شبا….ماه……….سال………می گذشت و ..
عشق تو بیشتر …………..
انگارعادت کرده بودم به این همه محبت ……….
یه روز ازت خبر نداشتم …..دل بی قراری داشتم ..انگار گم کرده ای داشتم …توی یه لحظه
از خودم حس دلتنگم ترسیدم………………..وای بر من انگار یه عمر بوده دوست
داشتم……………خواستم دیگه حست کنم…محبت و عشقمو تقدیمت کنم
……………….دیگه دیر شده بود ……….دیر شده بود….دیر……………دیگه تو را
کنارم ندیدم ………… نفرین به تو ……..چرا تنهام نمی زاشتی ….حالا می فهمم
می دونستی یه روز منم به این نقطه می رسم و حس تلافی داشتی…….وای چرا من
نمی فهمیدم ………….حالا نفرینت می کنم اگه تنهام میزاشتی به این روز و حال الانم
نمی رسیدم
چند سالی تودر حسرت یه نگاه مهربونم بودی.....
حالامن یه عمردر حسرت حتی یه لحظه بودن تو …………….
احساس دل خودخواهش...